مرزها را ما آدمها کشیدهایم، روی کاغذها، لابهلای نقشهها و با سیمهای خاردار روی زمین اما وقتی پای گذشتن از جان برای یک “باور” به میان میآید، نقشهها و خطکشیها رنگ میبازند.
چه فرقی میکند شناسنامهات صادره از تهران باشد یا کابل؟ از لبنان باشد یا عراق یا دمشق؟ خون که برای حق روی زمین بریزد، جغرافیا نمیشناسد، خاک را مقدس میکند.
بغض مادری که به زبان عربی یا پشتو برای جگرگوشهاش مویه میکند، همانقدر جگرسوز است که گریههای بیصدای یک مادر به زبان لبنانی. آسمان خدا خطکشی ندارد. پاسپورت و ملیت نمیپرسند، دل و خدایی بودن را میبینند.
شهید، شهید است از هر جا که باشد. نامشان شاید متفاوت باشد، زبانشان شاید متفاوت باشد اما مقصد پروازشان همیشه یکی است… و حالا، عطر خون آمیخته به بوی زیتون و نارنج از سمت لبنان مظلوم میآید. چه فرقی میکند در کدام جغرافیا ایستاده باشی، وقتی قبله یکی است؟
شهدای لبنان، همان سروهای بلند ایستادهای هستند که ریشهشان در خاک غیرت است و سرشان در آسمان ملکوت.
همانها که لهجهشان طعم مقاومت میدهد و لبخندشان، بوی یاسهای چیده شده از کوچههای ضاحیه و نبطیه. وقتی خون پاک جوانی در جنوب لبنان روی خاک میچکد، انگار تمام پنجرههای دل ما در ایران رو به آسمان باز میشود.
گریهی آن مادری که در دل تپههای سبز جبلعامل برای جوانش لالایی شهادت میخواند، همان پژواک مقدسی است که سالهاست در گوش تاریخ میپیچد.
آری، شهید، زبان مشترک تمام دلباختگان است. فرقی ندارد نامش حسین باشد یا علی… ملیتش ایرانی باشد یا لبنانی… وقتی برای “عشق” برخاستی، تمام زمین کربلاست و تمام آسمان افق تو.
سلام بر سروهای زخمی لبنان که به ما یاد دادند پرواز، پاسپورت نمیخواهد فقط دلی میخواهد که از بند خاک رها شده باشد. سلام بر دلهایی که در کوچههای جنوب لبنان از خاک بریدند و راه آسمان را پیدا کردند. سلام بر نامهای که از خاک لبنان برخاستند و در آسمان همه دلهای آزاده جاودانه شدند.
#روایت_مظلومیت
#لبنان_را_دریابیم
چراغ مطالعه روشن است و کتاب پیشرویم باز. چند خط میخوانم. ناگهان دستم به سمت تلفن میرود. صفحه را روشن میکنم خبری نیست. به کتاب برمیگردم، اما جملهها در ذهنم نمینشینند. حواسم زود پرت میشود.
میخواهم ادامه بدهم، اما تمرکز دوام نمیآورد. کلمات را میبینم، معنا را نه. همینجا از خودم میپرسم: چه بر سر خواندنم آمده است؟
در طول روز مدام میان صفحهها جابهجا میشوم. پیامها میآیند، خبرها رد میشوند، تصویرها پشت هم ظاهر میشوند. ذهنم به این ریتم تند خو میگیرد، به حرکتهای کوتاه و نتیجههای فوری. وقتی روبهروی متنی مینشینم که آهسته پیش میرود و قدمبهقدم توضیح میدهد، بیقرار میشوم. انگار درونم کسی عجله دارد.
حالا بیشتر دنبال خلاصه میگردم تا مسیر فکر. اگر پاراگرافی طولانی باشد، چشمم سر میخورد. اگر توضیحی کمی کش بیاید، حوصلهام کم میشود. خواندن، به جای آنکه ماندن در متن باشد، به رد شدن از روی آن تبدیل میشود.
روز هم آرام پیش نمیرود. کارها پشت سر هم میآیند و زمانم به بخشهای کوتاه تقسیم میشود. وقتی میخواهم بخوانم، ذهنم هنوز درگیر کار قبلی است. کتاب باز است، اما سکوت درونی شکل نمیگیرد.
با این حال گاهی اتفاق دیگری میافتد. تلفن را کمی دورتر میگذارم و تصمیم میگیرم فقط چند صفحه بیشتر بمانم. دقایق اول سخت میگذرد. حواسم مدام میخواهد فرار کند. اما اگر بلند نشوم و ادامه بدهم، کمکم چیزی در ذهنم آرام میشود. جملهها روشنتر میشوند و متن مرا با خود میبرد.
همان لحظه میفهمم مسئله شاید این نیست که دیگر نمیتوانم عمیق بخوانم. بیشتر شبیه این است که ذهنم به شتاب عادت کرده است. مثل دوستی که مدام وسط حرفت میپرد و اجازه نمیدهد جملهات تمام شود.
شاید مسئله آنقدرها هم پیچیده نباشد. گاهی با خودم میگویم شاید فقط لازم است کمی بیشتر بمانم، چند دقیقه بیشتر کنار یک صفحه. عجله نکنم. از جا بلند نشوم. همین ماندن ساده، کمکم ذهن را آرام میکند و راه فکر کردن را دوباره باز میکند.
#خواندن_درروزگار_حواسپرتی
محرم که میرسد، تاریخ فقط یادآوری نمیشود، پیش روی انسان قرار میگیرد تا دوباره با همان پرسش قدیمی روبهرو شود:
اگر در زمان حسین بودم، کجای این ماجرا میایستادم؟
پاسخ به این پرسش در نگاه نخست آسان به نظر میرسد. بسیاری از ما گمان میکنیم اگر در آن روزگار بودیم، راه را گم نمیکردیم چرا که مگر میشد فرزند فاطمه و یادگار پیامبر را دید، حقیقت آشکار او را شناخت و در برابرش ایستاد؟
اما ورق زدن تاریخ کربلا نشان میدهد که مشکل اصلی نشناختن نبود، همراه نشدن بود. بسیاری از کسانی که رودرروی امام ایستادند یا او را یاری نکردند، حقانیتش را میشناختند.
درست در همین نقطه است که حرکت حسین از یک جنگ تاریخی به یک معیار همیشگی تبدیل میشود. او ایستاد تا به انسان همه دورانها نشان دهد که شناخت حقیقت کافی نیست، تصمیم و اقدام پس از شناخت است که عیار انسان را آشکار میکند. دانستن، همیشه به ایستادن ختم نمیشود.
این زاویه از تاریخ به ما هشدار میدهد که فاصله گرفتن از حق معمولاً با یک تصمیم بزرگ و ناگهانی آغاز نمیشود. ماجرا از غفلتهای کوچک شروع میشود، از سکوتی که شکل میگیرد، از مصلحتی که جای تکلیف را میگیرد و از عافیتطلبی که آرامآرام قدرت تشخیص و اراده همراهی را از انسان میگیرد. آدمی یکباره از جبهه حق جدا نمیشود، آرامآرام از آن فاصله میگیرد.
با این نگاه، محرم دیگر روایت گذشته نیست. صحنه سنجش امروز ماست. این ماه به انسان یادآوری میکند که حق فقط برای شناختن نیست. برای ایستادن است و ایستادن همیشه هزینه دارد.
فهم زمانه یعنی انسان بداند اکنون در کدام نقطه تاریخ ایستاده و بتواند صدای حق را از میان صداهای گوناگون تشخیص دهد. اگر کربلا یک معیار است -بیش از آنکه برای حسرت خوردن بر گذشته باشد- برای فهم مسئولیت اکنون است.
با همین معیار، محرم دوباره همان پرسش قدیمی را پیش روی انسان میگذارد:
در روزگار غیبت، نسبت زندگی من با امام زمانم چیست؟
#محرم1405
#امام_حسین(علیهالسلام)
تقدیر آتش، خاکستر کردن است اما در اقلیم ابراهیم، آتش نه پایان که آغاز شکفتن است. اینجا در جغرافیای غیرت، زمین «میناب» تنها لایهای از خاک و ماسه نیست. اینجا امتداد همان گلستانی است که از دل شعلههای آزمون بر خلیل نازل شد. در این وادی، سرو بودن نه یک اتفاق که انتخابی آگاهانه و میراثی ماندگار است. میراثی که در آن ایستاده مردن زیباترین شکل بیداری است.
سلام بر آنان که از نیمکتهای «شجره طیبه» تا ایوان ملکوت، میانبر زدند. همان جوانههای نجیبی که الفبای ایستادگی را پیش از بلوغ آموختند و کیفهای مدرسهشان، انبانی از آرزوهای سبز بود. این سروهای نوخاسته، در هیاهوی تندباد نلرزیدند. آنها در سکوت گرم جنوب ریشه دواندند تا ثابت کنند این شجره، خزانناپذیر است و میوهاش در هر فصل، عطر بهشت میدهد.
ای سروهای وادی ابراهیم! شما نه محصور در خاک که در نبض آبهای نیلگون خلیج، در قامت نخلهای سرفراز و در سطر سطرِ کتابهایی که بوی خون و خدا میدهند، جاری هستید. تاریخ، قصه شما را با جوهر نمینویسد، شکوهِ شما در تنگنای کلمات نمیگنجد که قصهی شما پیش از این با جوهر اشک و حماسه، بر پیشانی بلند این مرز و بوم حک شده است.
#شجره_طیبه
#میناب
#شهید_دفاع
گاهی تمام بارِ یک تمدن
روی شانههای چند قدمِ استوار گذاشته میشود
آن روز، مدینه شاهد غریبترین تقابل هستی بود
جایی که کلمات دیگر چارهساز نبودند
و نوبت به “تمامیتِ حضور” رسیده بود
پنج نفر در قابِ نگاهِ تاریخ…
حضوری آرام، اما چنان استوار که فضا را دگرگون میکرد
چیزی در آن قدمها بود که پیش از هر کلمهای، معنا داشت
نوعی اطمینان
چنان که گویی حقیقت را با “خودِ خودشان” آورده بودند
همانجا بود که معادله عوض شد
طرف مقابل، پیش از آنکه چیزی آغاز شود، پایان را فهمید
مباهله شاید کوتاهترین مواجهه تاریخ باشد
لحظهای که حقیقت، پیش از آنکه وارد جدال شود، شناخته شده بود
آنجا معلوم شد که حقانیت
بیش از آنکه نیازمندِ اثبات باشد، محتاجِ اصالت است.
آنها نیامده بودند تا بحث کنند
آمده بودند تا “بودنِ خویش” را به تماشا بگذارند.
و جهان فهمید وقتی کسی عزیزترینهایش را به میدانِ صدق میآورد
دیگر جایی برای تردید باقی نمیماند.
فصل آخر مباهله، نه یک عقبنشینی
که یک “تسلیم در برابر شکوه” بود
اثبات اینکه گاهی، فقط تجسمِ ایمان
تمامِ کارزار را به نفع نور تمام میکند.
#مباهله
#اهلبیت_علیهمالسلام


