فضای مجازی پر شده از کارتپستالهای تکراری و تبریکهای اداری، اما اگر دنبال عمق ماجراییم، باید برگردیم به خلوت پیرمردی که بیست سال پای نگارش بیست جلد تفسیر نشست. وقتی کار المیزان تمام شد و از علامه طباطبایی خواستند از خدا برای خودش چیزی بخواهد، نه سراغ مال و مقام رفت و نه پاداش چندساله خواست. گفت حاضر است ثواب تمام آن بیست سال نوشتن را بدهد و فقط ثواب یک شب پرستاری از یک بیمار را به نامش بزنند.
این حرف فقط تواضع نبود، فهم حقیقت بود. ریشه در همان کلام پیامبر داشت که فرمود هر کس یک شبانهروز بالای سر بیماری بماند، روز قیامت مثل برقی جهنده از صراط میگذرد و همنشین ابراهیم خلیل میشود. این یعنی پرستاری فقط یک شغل نیست؛ یک رتبه است.
پل این عاشقی هم از شبهای خیمهها و قامت صبور زینب کبری میگذرد که پرستاری را به اوج رساند. علامه بیست سال پای کلمات نشست، اما وزن آن یک شب بیداری را به رخ کشید. بعضی دستها کتاب نمینویسند، اما تفسیر زنده عشق را روی بالین دردمندان مشق میکنند.
دستتان مریزاد، روزتان مبارک.
#روایت_پرستاری
#تفسیر_زنده_عشق
آدمها زود همه چیز را دور میریزند. فکر میکنند اگر صفحههای خطخورده را بسوزانند و دفتر تازهای باز کنند رنجها خودبهخود محو میشوند. اما من پای تمام روزهایی که گذشت ایستادهام. هر خطی که روی این برگهها کشیده شده، سهمی از جان من بوده است. خندههایی که دیری نپایید، اشکهایی که در سکوت اتاق ریخت، و قرارهایی که تا ابد به تعویق افتاد.
من این روزها را رها نمیکنم چون تکهای از روح من هنوز لابلای همین تاریخهای کهنه نفس میکشد. سنگینی خاطرهها گاهی امانم را میبرد ولی همین درد به یادم میآورد که روزی زندگی کردهام، امید بستهام و با تمام وجود دوست داشتهام. گریز از زخمهای دیروز چاره کار نیست.
گذشته هرچقدر هم تلخ باشد تنپوشی است که به قامت عمر ما دوخته شده و هنوز بوی خودمان را میدهد.
گاهی دوست دارم کسی بپرسد آن کلماتی که نوشتی و قبل از زدن دکمه انتشار پاک کردی کجا رفتند؟ بارها شده آخر شب وقتی چراغهای خانه خاموش شدند، گوشی را برداشتهام و بندبند یک حقیقت را با خوندل کنار هم چیدهام. کلماتی که تکهای از بغضها و مکاشفههای روزمرهام بودهاند و همهچیز برای رفتنشان به فضای وبلاگ آماده بوده است. اما درست لحظه آخر دستم روی دکمه حذف لغزیده، چون با خودم فکر کردهام مخاطب شتابزده امروز وسط این همه شلوغی شاید حوصله و طاقت شنیدن این حرفهای تلخ یا داستان این زخمهای کهنه را نداشته باشد.
و هیچکس نمیداند حذف کردن این واژهها چه بار سنگینی روی دل میگذارد.
آن نوشتههای محوشده دیده نمیشوند، اما اثرشان روی جان نویسنده میماند. هر بار که متنی پاک میشود و صفحه سفید برمیگردد، انگار تکهای از من در سکوت خاموش میشود. دنیای بیرون فقط همین حرفهای منتشرشده را میبیند. کسی سراغ سیاهمشقهای سوخته و پاکشده را نمیگیرد. برای من گاهی اصل ماجرا همان حرفهایی است که هرگز به اشتراک گذاشته نشدند. اما من تکهای از جانم را سربهمهر نگه میدارم تا شاید روزی وقتش فرا برسد.
#چالش_احیای_وبلاگها
#روز_پنجم
صبح که چشم باز میکنم، اولین چیزی که سراغم میآید، اضطراب تمام شدن کارهاست. لیست بلندبالای وظایف، تماسهای بیپاسخ، پیامهای تلنبار شده و همان کارهای روتینی که انجامشان میدهیم تا فقط چرخه زندگی بچرخد. اما لابلای این شلوغی یک جای خالی بزرگ حس میکنم. جایی که باید بودن باشد نه فقط دویدن.
چند روز پیش، وسط همین دویدنهای پرشتاب یک لحظه ایستادم. دیدم یک گنجشک کوچک، روی لبه پنجره نشسته و با چه ولعی دانهای را میخورد. با خودم گفتم، این موجود چقدر در لحظه حاضر است. فقط همان دانه دغدغه اوست. نگران فردا نیست و حسرت دیروز را هم نمیخورد. آن لحظه به این فکر کردم که ما آدمها چقدر از این حضور فاصله گرفتهایم.
سوال من این است کجای مسیر را اشتباه رفتیم که زندگیمان به دویدن تند و تند و عجله برای تمام شدن کارها، تقلیل پیدا کرده است. چطور میشود از این گرداب روزمرگیهای پوچ، بیرون زد و طعم واقعی زندگی را چشید. شاید جواب در همین چیزهای ساده باشد. در همین مکثهای کوتاه و در یک فنجان چای که بدون عجله نوشیده شود یا حتی در تماشای دوباره همان گنجشک پشت پنجره و دیدن طلوعی که هر روز از کنارش بیتفاوت میگذریم.
شاید این چالش وبلاگنویسی بهانهای باشد برای اینکه دوباره به خودمان برگردیم. برای اینکه یاد بگیریم چطور از میان این همه شتاب سهم خودمان را از آرامش برداریم. من تصمیم گرفتهام از امروز آرامتر قدم بردارم و طعم واقعی لحظهها را زندگی کنم.
#چالش_احیای_وبلاگها
#روز_چهارم
مگر نیستید؟
شروع کردم به خواندن حرفهای پر از غصه و اندوه ریحانه جان که داشت میگفت: “چند وقتی شده که سعی سختی میکنیم به صورت ندیدنی زندگی کنیم با شما…دوباره دارد “زمان تلخ را” بهار سخت یادآوری میکند.
کاش ما به حال خودمان رها میشدیم و اسم سالگرد و اردیبهشت را نمیشنیدیم… باد کرده قلبمان، شبیه یک “توپ سنگی سیاه” وسط گلو داریم قورت میدهیم وقتی که میگویند خدا رحمتش کند…مگر نیستید؟”
حالم بد میشود از حرفهای ریحانه، یاد آن شبِ پر از تلخی و دلواپسی میافتم! شبی که ورزقان مرکز دنیا بود برای قلبهایی که دلنگران تو بودند.
شبی که هزاران چشم ستاره شده بود برای روشن کردن راه، تا پیدا شوی! شبی که میلیونها دست به سوی آسمان خدا بالا رفته بود تا به سلامت برگردی! شبی که تا طلوع فجرش بر سجاده نیایش نشستیم تا باشی و بمانی اما غافل بودیم که دیگر آسمانی شدهای و برای دعا خیلی دیر شده است؛ اصلا خیلی دیر، خیلی دیر دست به دعا برای بودن و سلامت تو برداشتیم! آه از شبی که روزش طلوع نکرد بلکه با غروبی تلخ آغاز شد و ما ناگهان در لحظه بیدار شدیم!
چقدر تلخ بود که باور کنیم روزی اینچنین تاریک و غمانگیز را! چه تلخ بود صبح دمیده بهاری که ناگهان خزان شد!
آه چه اشکهای فروخورده که پشت سد پلکهایم محصورند! آه چه سوز التهابها که در قفس سینه هنوز زندانیاند! آه که هنوز دلم تسلی پیدا نکرده است. دلم میخواهد کسی مرا را در سوگ پدرانم -پدر نسبیام و پدر محرومان- تسلیت و تعزیت دهد و به خانواده سر سلامتی بدهد، اما اینگونه نمیشود. برمیگردم به “حرفهای ریحانه دخترت"مگر نیستید؟
ریحانهجان راست میگوید، مگر نیستید؟ مادر ریحانه -خانم علم الهدی_ هم میگوید شهدا از میان ما نرفتند بلکه به مدبرات عالم اضافه شده است و اموری را شهدا تدبیر میکنند.
دلخوش میشوم به دستهای که از بالا سایهاند بر سرم و بر سر امت، و تدبیر میکنند کارها را بهتر از قبل! حالم از تسلی دادن اهل خانه که غم را بهتر درک میکند و میفهمند، بهتر میشود و دوباره تکرار میکنم، مگر نیستید؟
وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ #به_قلم_خودم #شهید_رئیسی
#شهدای_خدمت
#اردیبهشت
#درسوگ_پدر
