یادمان باشد “حکایت آتشبس” حکایت سخن این شهید عزیز عبدالله میثمی است که با زبان طنز گفتند:
🔴"گاو که بعد از شاخ زدن کمی عقب میرود، فکر میکنید پشیمان شده است، اما عقب که میرود، خیلی محکمتر میزند.
هر زمانی که دیدید ظالم، عقبنشینی کرد، بدانید برای شاخ زدنِ محکمتر آماده شده است….”
#کوتاه_نوشت
#ایران_پیروز
اسرائیل قلکی که اقلا 20 سال برای جمعکردنش زحمت کشیده بود را یکباره شکست…
از زمان اعلام آتشبس تا این لحظه تحلیل آقای سلطانی یکی از بهترین تحلیلهایی بود که در باره آتشبس خواندم و حیف آمد با شما به اشتراک نگذارم.
متاسفانه بیشتر تحلیلهایی که خوندم یه جورایی بوی آب به آسیای دشمن ریختن میداد و دشمن هم همین را میخواهد. دشمن دشمن است و مترصد فرصت تا وحدت ملی را بشکند و دوباره به میدان بیاید.
این تحلیل را که رصد درستی از میدان دارد، با هم مرور میکنیم
این جنگ وعده صادق بود
▪️دشمن آمده بود برای تمامکردن کار. برای سرنگونی. یکی از اهداف رسمی اعلامشدهاش نابودی صنعت هستهای ایران بود.
یک هدف دیگر، ایجاد بحران در ایران بود. اسرائیل قلکی که اقلا بیست سال برای جمعکردنش زحمت کشیده بود را یکباره شکست. آن عملیات پرسر و صدا و آن ضربات سخت را زد تا «یک بار برای همیشه» نسخهی ایران را بپیچد.
▪️امروز، دوازده روز بعد از شروع جنگ اما چه میبینیم؟ اسرائیل غافلگیر شد. زیر یک روز بعد از آن حمله سنگین، رفت زیر ضربه. موشکهای ما هنوز روز اول جنگ تمام نشده، هوار شدند بر سر شهرهای سرزمینهای اشغالی. تصاویری از تلآویو و حیفا بیرون آمد که شبیه غزه بود. موشکهای ایران آینه شدند برای رژیم. آنها با تمام وجود فهمیدند موشک چیست، ویرانی چطور شکل میگیرد و «سجیل» یعنی چه.
▪️دشمن آمده بود کار را تمام کند اما سر یکهفته رفت بزرگترش را آورد. آن «بزرگتر» هم البته برای زدن ضربهای کاری به ایران خیلی خیلی کوچک بود. حملهاش پیشبینیپذیر بود، خسارتش اندک. و جواب ما هم معنادار و روشن.
▪️دوازده روز از جنگ گذشت. حالا تمام ایران فردوست و نطنز. اورانیوم غنیشده، این نماد خداباوری ایرانیان، حالا رفته به «مکان امن». کشور آرام است، مردم گرم زندگی. خبری از آشوب و بحران نیست. ما زخم خوردیم اما زمین نخوردیم. برخاستیم و سیلی زدیم. ثمرهی سیلی ما هم التماس آتشبس بود. همان کسی که تجاوز کرد، دو هفته نشده افتاد به التماسِ پایان جنگ.
و وقتی ضربهی آخر را خورد، ما هم قبول کردیم. حاج قاسم درست میگفت؛ این جنگ را آنها شروع کردند اما پایانش را ما تعیین کردیم. اینطور اگر نگاه کنیم، کل این دفاع مشروع ما، «وعده صادق» بود.”
محمدصالح سلطانی
خدایی چندتا تحلیل این شکلی خوندید؟
#وعده_صادق3
#ایران_قوی
#به_قلم_خودم
1. چرا عید غدیر در خانوادهها، مهجور است؟
2. چرا بچههای ما منتظر آمدن عید نوروز هستند اما منتظر عید غدیر نیستند؟
3.منشا ذهینت فرزندان ما واقعا از چیست؟
به عقده من پاسخ به سه پرسش بالا را باید در نوع نگاه و رفتار ما والدین به روز غدیر جستجو کنیم.
رفتارها و سبک زندگی ما والدین به این روز به هر شکل که باشد، به همان نسبت ذهنیت فرزندان ما شکل میگیرد. پس باید به این نکته توجه کنیم اگر آنچه انتظار داریم نیست، بپذیریم که ما در مورد غدیر کوتاهی کردیم و مقصریم.
“عید غدیر” که مهمتر از “عید نوروز” است نباید مهجور و کمرنگتر از آن باشد اگرچه نوروز هم به جای خود نیکو است و جزء مناسبتهایی است که سنتهای خوب در آن رواج دارد و باید حفظ کنیم.
پس بیایید با رفتاری مناسب و شایسته “تصویر نسل نو” از عید غدیر را با مواردی مثل بهترین غذای سال، بهترین تفریح سال، جذابترین هدیه سال، “عبادتهای خانوادگی کم مشقت” و مواردی از این دست “نوسازی” کنیم.
دبّههای بزرگ را امام گذاشته تا شما پُر کنید
کودک که بودم، کانون پرورش فکری شبیه یک خانهی امن بود برای من!
نفسم باز میشد آنجا،
فکرم کار میکرد آنجا،
مدیری داشت آن مرکز که پدرانگی شغلش بود انگار!
و من برای اولین بار آنجا بود که فهمیدم آدم میتواند پدر یا مادر بچههایی باشد که در پاگشایشان به دنیا نقش نداشته است.
هشت سالم بود و تعطیلات تابستان، که رفته بودیم اردو، دوست داشتم من هم مثل او مراقبِ بقیه باشم، تا از حجم نگرانیهایش کمی کم کنم. آخر او همه کارها را به تنهایی انجام میداد و بتنهایی باید مراقب همه ما میبود و این از نظر من در آن سن کار سختی بود.
دیدم دبّهی آب خالی است، و بچهها دارند بازی میکنند و الآن ممکن است تشنه شوند، دبّه را برداشتم و با احتیاط از یک سراشیبی رفتم پایین تا از آبِ چشمهای که در آن منطقه ییلاقی از دل کوه میجوشید پر کنم و برگردم. با اینکه خیلی مراقب بودم که دسته گل آب ندهم، ولی سُر خوردم و با کف دست به زمین افتادم و مچ دست چپم پیچ خورد.
با این حال دبه را پُر کردم و با مشقت آنرا به بالا رساندم و بچهها ریختند روی سرم و آب را در کسری از دقیقه تمام کردند.
سفت با دست راستم مچ دست چپم را گرفته بودم که آقای خلیلی که از دور داشت تماشایم میکرد آمد جلو و مهربان نگاهم کرد. هم خوشحال بودم کاری را انجام دادهام که اگر من انجام نمیدادم او باید انجام میداد، همینکه دلم نمیخواست بداند چه شده، سعی میکردم درد دستم را از او پنهان کنم.
هیچ نگفت و رفت یک باند کشی و یک پماد به اسم «ویکس» که آنوقتها همهی دردها را انگار درمان میکرد آورد تا دستم را بانداژ کند.
همینطور که مشغول بانداژ بود گفت: امام را دوست داری؟ نگاه کردم به صورتش و جواب ندادم، از عقلِ آن موقعِ من، آن سوال اصلاً ربط نداشت به درد دست من.
ادامه داد: من فکر میکنم تو امام را خیلی دوست داری! نطقم باز شد و گفتم: تازه برایش شعر هم گفتهام.
گفت: تو میدانی امام گفته که سربازان من که دنیا را تغییر میدهند در کوچهها مشغول بازیاند؟ گفتم: واقعاً؟ یعنی مثلاً من؟
گفت: مثلاً نه! حتماً تو، خود خود تو! از این حرفش انگار دستم خوب شد یکهو! بلند شدم ایستادم و با تعجب نگاهش کردم.
گفت: امام میداند که روزی تو و همهی دوستانت بزرگ میشوید و نگران او و دغدغههایش میشوید. آنوقت میگردید ببینید کجای کار لنگ است و میروید همان گوشه را میگیرید تا غصه نخورد و انقلاب همان میوهای را بدهد که باید بدهد. گفتم: واقعاً؟
گفت: آره باباجان، دبّههای خالی همیشه هست! یکروز میرسد که باید بگردی و دبّههای خالی بزرگتری را پُر کنی. امام امیدش به شماست بابا! از خودت بیشتر مراقبت کن، شماها بزرگ که شوید دنیا جایی تماشایی خواهد شد.
من آنروز هیچی از حرفهای آقای خلیلی نفهمیدم. ولی چون خیلی دوستش داشتم مثل همهی خاطرات دیگرش سعی کردم حفظش کنم تا بعداً آنرا بفهمم. همین امروز بعد از سی و اندی سال، موقع نوشتن «گپ روز» تازه فهمیدم بزرگترین دبّههای خالی شاید «شناخت حقایق انقلاب امام و تفکیک ذات انقلاب از انحرافات مسیر و تبیین هدف و آینده حتمی و نزدیک انقلاب» باشد.
حکیم نبود آن مرد، پس که بود؟
استاد محمد شجاعی
#خرداد۱۴۰۴


