یکی از سوالهای ناصواب در این روزهای پر التهاب این است که بپرسیم کی این وضع تمام میشود.
اگر جزء آن داستهایم که معتقد است جنگ حق و باطل در طول تاریخ بوده و خواهد بود، این پرسش را مطرح نمیکنیم.
اگرهم از دستهای باشیم که در شرایط فعلی که اسلام و کفر جهانی در مقابل همند و ما به دنبال آرامش هستیم، بدانیم که جنگ تمام نمیشود و جای پرسش هم نیست.
بنابراین این روزها تاب آوری و مقاومت خود را بالا ببریم و بگوییم تا دشمن در میدان و مقابل ماست، ما نیز در میدان حاضریم و تا او را از کار خود پشیمان نکنیم کوتاه نمیآییم. باور کنید امنیت نه در ترس از جنگ بلکه در مقاومت و تنبیه متجاوز است.
بنابراین این روایت را به فرزندان خود بگویید تا بدانند با مقاومت در میدان، امنیت و آرامش به دست میآید و جنگ تمام میشود؛ چه جنگ مرزی باشد چه جنگ، از نوع فتنه و آشوب داخلی
#ایران_قوی
#به_قلم_خودم
معنای دین ما انسانیت است…!
یادتونه متفکران و خطدهندگان این جماعت میگفتند دین ما انسانیت است. الان مشخص شد از دیدگاه این جماعت، انسانیت یعنی چه؟
استفاده از باتوم، شوکر، قمه، اسلحهی سرد و گرم و گشتن و مثله کردن به جرم ایرانی بودن و در چهارچوب مرزهای ایران زندگی کردن مجوز این جماعت است تا دست به هر جنایتی بزنند آنهم برای هر ایرانی که میخواهد در کشور خودش با آرمان، فرهنگ، آداب و رسوم خودش زندگی کند و استقلال داشته باشد.
یه کم فکر کنید اینا با دین انسانیتشون به رفتار کمتر از کشتن و مثله کردن راضی نمیشوند، حالا اگر فردا روزی بر ایران مسلط شوند، چه رفتاری با مردم خواهند داشت؟
حاشا که خون پاک شهدا و نیروهای جان بر کف این مرز و بوم مجالی برای حکومت این دورافتادگان از مدار انسانیت و مزدوران اسرائیل فراهم کنند!
#ایران_قوی
#به_قلم_خودم
فصل اول
میان هیولای آتش، میان دود متراکم و سفیدِ خفهکننده، ثانیه به ثانیهها را میدود تا برسد به پناه ستون مخروطی شکل که کنارش تلی از خاک مثل تپهای کوچک شکل گرفته است!
تا برسد صدای دو سه تا گرومب انفجارِ وحشتناک، پرده گوشش را مچاله میکند، استخوانهایش را میلرزاند و او را به زمین میکوبد!
با وجود صدها بار، بمبارانِ شهر غزه و دیدن اجساد پاره پاره، جنونوار خوف بَرش میدارد!
با رعشهای عصبی فریاد میزند:
-حق با معتز عزایزه است: “زندگی ما در غزه به فیلم تکاندهای میماند که همه دارند تماشایش میکنند و هر وقت بخواهند، میتوانند کانال را عوض کنند".
زمان مهلت نمیدهد و ثانیهی بعد، میان تلی از خاک مدفون میشود و جمله آخر را در نفسی که پر از دود سفید، پر از خاک و خاشاک… و خاموش است در ذهنش فریاد میزند:
-روی کانال غزه بمانیم.
میان مرگ و زندگی دخترک، سخنش را که سخن خبرنگار و عکاس ساکن غزه است تحسین میکنم اما این اندازه خوفش را انتظار ندارم!
سُعاد، معتز نیست؛ با هربار بمباران یهودیان غاصب چشمانِ سیاهش دو دو میزند و با نگاهش به آسمان شاکی میشود!
او تنها دختری نیست که به دیدنِ وحشیگری صهیونها و اجساد پاره پارهی همنوعانش عادت نمیکند.
من هم عادت نمیکنم اما نگرانم که ترس ما، آن خلبان لعنتی را از توی اون آشغال، خوشحال کند؛ درست مثل وقتی که بعد از قتل عام وحشیانهی جبالیا، بر گور دستهجمعی مردم غزه رقصیدند و شادی کردند!
حتماً سعاد یادش هست و ترس بَرش میدارد که مبادا نفر بعدی، در گور دستهجمعی “صالح” باشد که تا اعماق قلبش، دوستش میدارد یا اُم عامر، مادرش باشد، یا خواهرانش ساره و سلمی… یا حتی معتز عزایزهی خبرنگار باشد که موقع فیلمبرداری از بمباران غزه و مخابرهاش به دنیا، با اجساد خانوادهاش مواجه شد!
پس نفر بعدی هر کسی میتواند باشد. سعاد که فقط ۱۶ سال دارد یا من، یا چفیهسرخی که به سرعت میرسد و بدون ترس اولین خیز را به سمت تپه برمیدارد تا به سعاد برسد اما آخرین بمب که با فاصله از قبلیها میافتد تقریبا او را در زمین متلاشی و در هوا معلق میکند و سپس پارههای جسمش را به اطراف میپراکند!
این صحنهی زجرآور که مانند فیلمی، جلو چشمم شکل میگیرد، ناخوداگاه و بیاختیار دستهای کرخ شدهام را به سمت چشمهایم میبرد!
طولی نمیکشد که این فاجعهی تکراری، مرا مثل صرع گرفتهها، دچار رعشهی بدی میکند! به زمین میافتم و خاک را چنگ میزنم و جملهی دخترک را با تمام توان خطاب به مردم دنیا تکرار میکنم:
-روی کانال غزه بمانیم
این چهار کلمه که از قلب و جان سعاد برخاست، اکنون در جسم وجانِ من غوغا میکند و مرا به قصه معراج، مسجدالاقصی و سخن سنوار میبرد.
یحیی ابراهیم سنوار درست میگوید: “این اِمکان وجود داشت که پیامر صلیالله از مکه به آسمان عروج کند اما حکمت خداوند ایجاب کرد که این سفر باید از “اورشلیم” بگذرد تا به مسلمانان بفهماند که بیت المقدس در ایمان و دین آنها و راه رسیدن به بهشت، اهمیت ویژهای دارد".
پس فلسطین، قدس، غزه تنها یک نام نیست و ما مردمی هستیم که بر اساس ایمان، واقعیت و بینش خود انتخاب کردیم.
و دنیا باید انتخاب کند!
اما چرا سالهاست دنیا، به شکل جدی به مسئله نگاه نکرده است، مخصوصا اعراب مسلمان در خاورمیانه؟
آیا ضعف ایمان و یا ترسشان، جزئی از مسئله است؟
اگر پاسخ منفی است و ترسی در کار نیست، پس چرا کلام وحی، مبدأ و سمت و سوی معراج، بیشتر کانون توجه ملت فلسطین یا ایرانیان است نه همهی امت اسلام…؟
صالح سر میرسد، درست مثل قارچی که به یکباره و ناگهان از دل زمین میروید!
با دیدن او افکارم چند پاره میشود و یک جهتش سمتِ او میچرخد.
برخی از ساکنان غزه میگویند او از مجاهدان کائب قسام است اما حتی چفیه هم ندارد. به سرعت به سمت تپه میرود و با سرنیزه و انگشتان بلندش خاکها را کنار میزند تا سعاد را پیدا کند و بيرون بکشد…
حسِ ششم من میگوید، باید اینجا قراری با سعاد، داشته باشد و صحنه را دیده باشد، اگر نه چرا باید در این اوضاع پیدایش بشود؟
لحظههای بدی است! انگار قلبم میخواهد، قفسهی سینهام را بشکافد و بيرون بزند! چگونه ممکن است او زنده باشد؟
صالح این عاشقِ جان بر کف و پسر عموی سعا، چه فکری کرده است؟ قلبم فشرده میشود اما خودم را به این فکر دلداری میدهم:
-مگر نه اینکه هر روز در این سرزمین، معجزهای رخ داده است؟
به هر مصیبتی شده، بلند میشوم تا راه بیفتم اما بمبافکنهای لعنتی دوباره پیدایشان میشود و زمینگیر میشوم و دوباره به خاک میچسبم و گوشهایم را میگیرم.
جِتهای بمبافکن، یکبار دیگر بر فراز غزه ویراژ میدهند و سپس گورشان را گم میکنند. گویا هدفشان مضاعف کردن وحشت امدادگران و مردمی است که در پی کشتگان خود به هر سوی میدوند.
وجود نحسشان با آن بمبهای آمریکایی مطلب مضحکی که چندی پیش خواندم به ذهنم میآورد:
“چشمهایی در دنیا، حضور آمریکا در جنگهای خاورمیانه را به عنوان ناظر بیتقصیر میبینند و حافظ صلح قلمداد میکنند!”
در حالی که ما هر روز درک میکنیم، چشمهای تیزبین دیگری میبینند که صداهای مخالف با شعارهایی واضح، در اقصا نقاط عالم بلند و بلندتر میشود و دنیا را به قضاوت دربارهی جنایتهای اسرائیل و آمریکا در فلسطین فرا میخواند!
اگرچه در چشمِ ما مردم فلسطین، این بیداری گسترده خیلی دیر اتفاق افتاده است اما برای اهل غزه مثل روز روشن است که آمریکا با عملیات روانی- رسانهای، خودش را یک منجی صلحطلب نشان میدهد اما نقش تسهیلگری در محقق کردن اهداف متجاوزانه اسرائیل ایفا میکند و در پی بلعیدن منابع و سرزمین مردم فلسطین است. مگر نه این است که ۷۵ درصد خاک ما تحت اشغال اسرائیل است.
اصلا با این حجم از سلاحهای کشتار جمعی آمریکایی و جنایات در غزه، نگاه تیزبین دنیا به سرعت خواهد فهمید که آمریکا برای فریب ملتها تا کنون فعالیتهای غیر انسانیاش را با جلوه منطقی و تمدنی در قالب نیروی حافظ صلح یا قطنامههای بین المللی مشروعیت بخشیده است.
این مشروعیت، ممکن است کشورهایی را مجاب کند اما بعد از کشتار بیشتر از هزاران انسان در این باریکه، کافی است فقط یک نفر از مردم غزه، خطاب به مردم دینا فریاد بزنند:
- اگر آمریکا حافظ صلح است، پس چرا قطنامههای آتشبس، مکرراً از طرف آمریکا وتو میشود؟
-لطفا یک نفر جلو دروبینهای دنیا بپرسد.
با فریاد صالح که سعاد را یافته است و امدادگران را صدا میزند امیدوار میشوم که دوباره معجزهای در حال رخ دادن است اما نمیمانم و راه امدادگران را سد نمیکنم و مسیر جبالیا را در پیش میگیریم.
من نیز بندی از جنس عشق، به پا دارم و نشانهای الماسگون بر انگشت از خانواده ابوعامر که باید رهسپار شوم و میشوم.
راه میافتم در مسیری که پر از دود، پر از ذراتی از اجسام و انسان است و نفس کشیدن کار دشوار و شاقی است!
راه میافتم با ذهنی پر از صداهایی خردهکننده که اختاپوسوار احاطهام کرده است!
چیزی نمانده که از سرِ اندیشهای کفرآمیز فریاد بزنم که ای خداوند متعال!
- اینبار وقتی بر گردم چه کسی زنده است؟
حسابی بهمریختهام! بیست روزی است از خانوادهام در شجاعیه بیخبرم و از عامر هم.
بیست روزی که میان نالههای دلخراش مجروحان بمبهای فسفری آمریکایی، کنار عمو فتاح در بیمارستان بودهام.
مسیر را در پی رسیدن به خانهی ابوعامر و دیدن سلمی و ساره و اُمعامر ادامه میدهم در حالی که نمیدانم، وقتی برسم کدامشان زندهاند؟
در هرمِ هوایی غلیظ از دود، باز هم بینصیب نمیمانم، تله انفجاری نیروهای مجاهدان در ساختمان نیمه خرابه، چند سرباز را به اسفل میبرد اما مرا هم میترساند.
بین راه خودم را و قصهام را مرور میکنم، صالح مرا به عامر وصل کرد؛ زمانی که با چند تن از مردان مجاهد شجائیه از جمله خلیل برادرم در خانهی ما هم قسم شدند برای انتقام سه دختر بچهای که در راه مدرسه با گلولهی مستقم سرباز اسرائلی شهید شدند، در تلآویو عملیات کنند تا حساب کار دست دشمن ملعون کودککش بیاید که فرقی بین نظامی و غیر نظامی، منطقه مسکونی و غیر مسکونی، بین بزرگ و کوچک قائل نیست.
آن روز با نبودن اُمخلیل، پذیرایی از مجاهدان، وظیفهی سامیه تنها دختر خانوادهی ابوخلیل شد.
بعد از آن طولی نکشید که اُمعامر به شجائیه آمد و برای عامر خواستگاریام کرد و مرا نشان کردهی عامر خواند تا به قول خودش اوضاع که آرام شد، “به وقت سعد” مرا دست به دست عامر دهد.
از همان روز و آن جشن مختصر نامزدیام فقط سه بار عامر را دیدم، آن هم با فاصلههای طولانی… و امروزی که با واسطه از من خواست تا به خانودهاش سری بزنم.
مسیر را افتان و خیزان میآیم تا نزدیک مسجد امام علی در جبالیا، خانهی ابوعامر نزدیک همین مسجد است.
بیشتر ساکنان اردوگاه جبالیا بعد از بمبارانهای متعدد، پراکنده شده و در جاهای مختلف زندگی میکنند اما هنوز معدود خانههایی از بمباران در امان مانده است.
میرسم در حالی که در باز است و خانه سالم، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
جای شکر دارد. در عمرم این اندازه ذوق نکردهام! اینقدر که بی معطلی وارد میشوم.
به محض ورودم کسی از پشتِ سر با دستهایش سرم را میگیرد و راه چشمهایم را میبندد…
وحشت به جانم میافتد! دلشوره عجیبی میگیرم و
دستهایم را چنگ میکنم! زمان به کندی میگذرد… العجب، ثم العجب!
- نکند خانه محاصره شده است؟!
تا اراده میکنم که جیغ بکشم، صدای کِل کشیدن اُمعامر فضا را پر میکند و همزمان گروگانگیر اسرش را آزاد میکند. سیصد و شصت درجه دور خودم میچرخم تا بفهمم چه خبر است.
-خدای من! اینجا چه خبر است؟ عامر جلو رویم ایستاده است! باور کردنی نیست!
از ذوقمرگی و از سردلتنگی، خودم را در آغوشش جا میکنم و سر بر سینه ستبرش مینهم! اُمعامر دوباره کل میکشد و دخترانش ساره و سلمی کف میزنند.
به یاد سعاد میافتم، سعاد…، کاش… ایکاش بود!
میترسم حرفی بزنم و این جشن کوچک خانواده را بههم بریزم. خودم میپرسم سعاد کجاست تا عیش خانواده بهم نخورد.
نگاهم به ام عامر میخورد. ظاهرش شاد است اما دلتنگی غریبی در چشمهای غمگرفتهی زن موج میزد!
شاید دارد شش سال مفقودی و دلتنگی از “ابوعامر” را در این لحظات مرور میکند…!
تا چشم، از چشم اُمعامر بردارم، ساره و سلمی این دختران ۸ الی ۹ ساله با آن گیسوان بلند، دستانشان را دور من و عامر حلقه میکنند و دایرهوار میچرخند و شعری آهنگین را میخوانند!
اُمعامر به سمت ما میآید تا پسر و عروسش را درآغوش بگیرد اما نمیتواند تیغهی پرگار دایرهای دو دختر را بشکند!
اُمعامر چند بار دیگر تلاش میکند به سمت ما بیاید اما بازم هم موفق نمیشود حلقهی “وصل دخترکان” و حفاظ ما را بشکند. عامر از ته دل میخندد!
عاقبت اُمعامر مشتهای پر از پولک و نقلهای ریز را از همان فاصله بر سرِ منو و عامر میریزد و ساره و سلمی همچنان ادامه میدهند.
از این حرکت ظریف دخترانه و شادی کودکانهی آن دو که خوب میدانند این دیدار موقتی است، پیامی به مغزم مخابره میشود.
من خوب میفهمم که سلمی و ساره نمیخواهند این خط دفاعی خانواده “داداش عامر” را هم از دست بدهند؛ کسی که پناه یک مادر فلسطینی و سه دختر و عروسی است که بزرگ خانوادهاش شش سال است به خانهاش نیامده است!
دوباره دلم میخواهد، فریاد بزنم خدایا!
- این چه سرنوشتی است؟
پایان فصل اول
صفحات: 1· 2
خط عفاف
از پایانه غرب تا رسیدن به تهرانپارس ذهن منِ مسافر با دیدن وضع پوشش برخی از خانمها مشغول بود و همچنان مسئله را حلاجی میکردم.
حجاب اسلامی که ما معتقد به آن هستیم اساسا مفهومی است از جنس باور که قطعا نمیتواند اجباری باشد.
از طرفی مجبور کردن فرد به “اعتقاد داشتن” به امری نه درست است نه شدنی پس قوانین مربوط به حجاب و عفاف در مورد اعتقاد داشتن به حجاب نیست، بلکه در مورد رعایت حجاب است در حوزه رفتار اجتماعی با کارکرد جلوگیری از آسیب عمومی.
این را هم میدانیم که سوای از نصح صریح قرآن کریم در جامعهای که دین رسمی آن اسلام است، رعایت حجاب در رابطه افراد با جامعه، نه رابطه فرد با خدا قابل قانونگذاری است.
همچنان که رعایت اخلاق جنسی در هر جایی که عفت عمومی را جریحهدار کند قانونمند شده است حتی اگر این مورد، از مواردی باشد که به خودی خود در فضای خصوصی حلال باشد.
بنابراین اینکه عدهای با استدلال “نه به حجاب اجباری” اصل قانونگذاری و الزام به رعایت آن را امری نامعقول یا خلاف آزادی فردی یا اجتماعی میدانند دچار خطای دریافت در اصل بحث شدهاند. برای درک موضوع کافی است واژه اجبار را کنار ضروریترین نیازهای انسان بگذاریم مثل نظافت اجباری، خواب اجباری… تا بار منفی و انزجار آن را درک کنیم پس با توجه به واکاوی دقیق مسئله، واژه اجبار برای حجاب رنگ میبازد و قابل اعتنا نیست؛
اما چیزی که هست امروزه با تبلیغات گسترده علیه حجاب و مجاب کردن طیفی از جامعه و قرار دادن آنها در موضع تدافی علیه حجاب، مسئله را پیچیدهتر کردهاند تا جایی که در لزوم قانون حجاب، این قشر را نهتنها وادار به رفتارهای غیرعفیفانه و بیحجابی کردهاند بلکه میخواهند متقاعدشان کنند که لزومی به وجود قانون در این زمینه نیست.
اگر اینگونه باشد میتوان مسئله را به تمام قوانین تعمیم داد چرا که نوعاً انسان تمایلی به اجبار و الزام ندارد.
پس در مجموع وضع قانون و الزام به رعایت آن برای حجاب هم بیاشکال است.
برای روشنتر شدن مسئله قوانین رهنمایی و رانندگی یک کشور را در نظر بگیرید که تمام افراد ملزم به رعایت آن هستند و در صورت تعدی از قانون مجرم شناخته شده و مشمول جریمه هستند و دقیقا اینجاست که صدای علما و متولیان اصلی فرهنگی جامعه بلند میشود که امثال شهید بهشتی میفرمایند:
“رفتن روی خط عابر پیاده اعتراض داره اما رفتن روی “خط عفاف” اعتراض نمیخواهد؟!
همانطوری که نظم عبور و مرور محترم است، “عفت و پاکدامنی” هزار بار محترمتر است.
نفرمایید عفت و پاکچشمی یه چیز فردیه، همینجاست که اسلام ما از اسلام دیگران جدا میشود".
بر این پایه مسئله بسیار واضح است اما باید خط دهندگان بیحجابی اجباری را رصد کرد و چاره نمود تا آرامش یک کشور حفظ شود.
#یادداشت_روز
#به_قلم_خودم
#جهاد_تبیین
