دورهمی ساعت پنج
از بالکن برایش دست تکان دادم. داشت از محوطه ورودی بلوک، داخل میشد. با تبسمی دلنشین نگاهم کرد. هر دوستش پر بود و غافلگیر شده بود! به همان تبسم بسنده کرد و رفت داخل آپارتمان.
چند ماهی میشد که ساکن یکی از واحدهای طبقه سه شده بودم. خانمهای همسایه به قرار ساعت پنج عصر، جواب مثبت دادند و همهشان آمدند. خیلی دوست داشتم او هم بیاید اما خودش میگفت کار واجبتری دارد که خداوند به او سپرده است.
حرفش برایم عجیب بود! هفته پیش، مقابل همسایه واحد دو هم همین جمله را گفته بود و از حضور در دورهمی سرباز زده بود.
نوشین که معروف بود به خیاط بلوک، دربارهاش میگفت: این همسایه ما "گاهی یکی دوتا سفارش دوخت داره که من براش میدوزم. بنده خدا درگیر مادر پیرشه. راضیه با دوتا بچه مدرسهای مسئولیت نگهداری مادرش را هم به عهده گرفته. پسرای پیرزن، کلا رهاش کردند.".
پس قصه این بود و او بخاطر نگهداری مادرش، فرصت حضور در میان ما را نداشت.
دورهمی ساعت هفت و نیم شب تمام شد. داشتم وسایل آشپزخانه را مرتب میکردم اما ذهنم حسابی درگیر او بود. انگار دست خودم نبود و منِ 19 ساله اهل معاشرت و کمی فضول، کنجکاو بودم که راضیه چطور زندگیای دارد؟
نگاهم که به باقی مانده آش دیگ مسی خورد، انگار کشف بزرگی کرده باشم، سوت بلندی کشدم و پیاله گل سرخی را از قفسه بیرون کشدم و پر کردم.
اصلا نفهمیدم کی رسیدم پشت در آپارتمان راضیه؛ خودش در را باز کرد. پیاله چینی را دادم دستش. نیمچه تعارفی زد که منم از خدا خواسته داخل شدم و از آنچه در نگاه اول دیدم، متحیر!
پیرزنی که بیشباهت به طفلی کوچک نبود، روی تخت بزرگ دراز کشیده بود. حالت چشمان و دهان نیمبازش تقریباً او را بیهوش نشان میداد.
راضیه چشمان متعجب ما را که دید با لبخند گفت، کنجکاو بودی بدونی چکار میکنم؟ از شرمندگی فقط توانستم پلک بزنم!
هنوز نگاه متعجب من بین راضیه و پیرزن در رفت و آمد بود که ظرف آش را خالی کرد و از سبد میوه روی اُپن بشقابی میوه پر کرد و با لبخندی که چهرهاش را زیباتر و خوشروییاش را بیشتر جلوه میداد، مرا نشاند و تعارف کرد.
از فضای صمیمانهای که او ساخت و از سر دلسوزی خودم، بریده بریده گفتم چرا…چرا آسایشگاه یا…یا خانه سالمندان نمیبریدش؟ چرا… چرا سخت میگیری؟ باور کن اونجا خیلی هم جای بدی نیست. مادربزرگ دوستم لیلی، دو ساله که سالمندان است. هر هفته بهش سر میزنه. میگه بهش میرسند و جای تمیزیه.
حرفهایم را شنید اما چهره در هم کشید و با بغض گفت نه، من یکی ابداً اینکار را نمیکنم!
در پاسخ به همه صحبتها و سوالهای من، به ظرف میوه اشاره کرد و گفت: بفرمایید! بعد هم با دلخوری ادامه داد، خیلی کنجکاوی بدونی چرا نمیبرمش؟ بخور بعد علتش را میگم.
میلی به خوردن نداشتم اما خیاری پوست کندم تا پاسخ را بشنوم، نخورده چشم دوختم به راضیه.
از جایش بلند شد و رفت سمت دیوار روبهرو، با انگشتان لرزان چند بار دست کشید روی تصویر قابگرفته زن جوان و زیبایی که دختر بچهای را روی زانوانش نشانده بود و نوازش میکرد.
تا آن لحظه به عکس توجه نکرده بودم. چقدر زیبا! حالت زن و انگشتانی که مثل بال پروانه زیبا و لطیف مینمود و کودکش را نوازش میکرد، دیدنی بود! چقدر تابلو زنده بود!
مدتی محو تصویر بودم اما ته دلم میگفتم این تصویر چه ارتباطی به حرف من دارد؟ این تصویر…؟ این تصویر…؟ وای یعنی ممکنه…!
سوال نپرسیده را فهمید و به حرف آمد؛ درست فهمیدی، جانم! عکس من و مادرم است. دو ساله بودم که بابام رفت! راننده ماشین سنگین بود. نیمه شبی تصادف کرد و دیگر برنگشت.
هرچه یادم هست فقط مادرم بود و مادرم بود و خدا …
من و دوتا از داداشام را بزرگ کرد و سامان داد و هرچه لازم داشتیم به ما داد.
حین صحبت دوباره دست کشید بر تصور اما نه بر تصویر قابگرفته دیوار بلکه بر تصویر زنده باقی مانده از تصویر روی دیوار!
اندکی مکث کرد و سپس با بغض فرو خورده، اشاره کرد به قابنوشتهای با خط نستعلیق و گفت؛ و خدایی که هیچ وقت ما را تنها نگذاشت. نه دیروز و نه امروزی که به فرمان او هستم.
بلند شدم و به کلمات زیبای قابی که اشاره کرد، خیره شدم. عجب جلوهای داشت از نزدیک!
“وَقَضَى رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیَّاهُ وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ کِلَاهُمَ…” (اسراء:۲۳)
#به_قلم_خودم
فاطمه شبانه ارانی