10 اسفند 1403
چای دبش، چای دبش، چای دبش… این چای لعنتی روی اعصابم است! ظرف مسی پرت میشود روی دستم! سرم را بالا میگیرم و با چشمانی که میپرد به آبچکان نگاه میکنم. مشتم را میکوبم روی سینک! سینک با قدرتی 4 و 5 ریشتر میلرزید. دورتر صدای فریاد مرد غزهای و…
بیشتر »