چای دبش
چای دبش، چای دبش، چای دبش… این چای لعنتی روی اعصابم است! ظرف مسی پرت میشود روی دستم!
سرم را بالا میگیرم و با چشمانی که میپرد به آبچکان نگاه میکنم. مشتم را میکوبم روی سینک! سینک با قدرتی 4 و 5 ریشتر میلرزید.
دورتر صدای فریاد مرد غزهای و شیون زنی که از زنده سوختن شعبان خشگرفته است از صفحه مستطیل هوار میشود روی سرم! خرخره نتانیاهو را میجوم.
ضربآهنگ تلفن از زیر آوار و جویدن خرخره دورم میکند. صدای التماس زن همسایه کنج دلم مینشید!
لابد باز باید وساطت کنم برای قسط عقبماندهاش!
سر از سوپری درمیآورم تا جوانمرد قصاب را پیدا کنم. وقتی میرسم چای دبش میخورد. حالم بد میشود! فرار میکنم. چای دبش ردمّ میکند.
چنگ و بازوی اختاپوسیاش ذهنم را میگیرد. زمین میخورم.
داد میزنم ای خدا، ای خدا!
فریادم به کسی نمیرسد! میدوم، نه پرمیکشم به سمت خانه، ولی نمیرسم…؟ راه کش آمده است انگار! بدتر چای دبش که یه فقره بیشتر نیست زیر ضریب دههزار بارهاش، دورهام میکند، مغزم را میجود و به سمت بدنم میرود؛ در حلقومش لهم میکند…!
عمو زنجیرباف از راه میرسد و قصهاش را میگوید و نخود و کیشمیش را هم میدهد به بچهها
و این نقطه قوت ماجرا است ولی آقا گرگه اصلا نمیگذارد که طعم آن را بفهمند.
بفهمند که قصه ترسناک، یکی بود نه هزارتایی که با فریب و کلک داستان را هزاربار و هزار جور گفتند تا همه فکر کنند هزارتا بوده و بازم هست و ته آن هم نگفت که داستان عمو زنجبرباف نقطه قوت داشت و گرگه به دام افتاد.