مستاجر بیبی
شب اول ماه رمضان بود. معصومه داشت کنار حوض وضو میگرفت برای نماز مغرب. بیشتر از دهبار بود که ماهیهای قرمز با اشاره دست معصومه، تند تند خودشان را زیر آب میکشیدند؛ درست مثل وقتی گربه سیاه همسایه میآمد سر حوض و ماهیها یهو خودشان را تا ته حوض میسراندند.
این طرف حوض بیبی تسبیح به دست کنار سایه دیوار، روی سجاده نماز ترمهاش نشسته بود و ذکر میگفت. اذان که دادن، بیبی تسبیح را انداخت و همراه شد؛ الله اکبر، الله اکبر، اشهد…
تا بیبی نیت کند و اقامه نمازش را ببندد، لعنتهای پشت سرهم معصومه بر شیطان رجیم هم شروع شد.
ده بیست باری شیطان را لعنت کرد بلکه حریف این دیو چندسر شود و وضویش را تمام کند اما حریف نشد. هی وضویش را از اول شروع میکرد و دوباره لعنتهای غلیظترش را نثار دیو چندسر میکرد.
بیبی در رکعت سوم بود و با گفتن الله اکبر سر از سجده آخر نماز برمیداشت. اینبار لعنت بغضدار بعدی معصومه، چنان ادا شد که ماهیها همه باهم سُرخوردن ته آب!
نیمپری از تمرکز بیبی آمد سمت معصومه و اللهاکبرش را موجدار ادا کرد بلکه هم معصومه را منصرف کند تا زودتر وضویش را تمام کند.
بالاخره وضوی معصومه تمام شد. انگاری الله اکبر بیبی دیو را فراری داده بود که واقعا معصومه از سرِ حوض پا شد و به سمت پلهها راهش را کج کرد تا به نماز و افطارش برسد. (اتاقش طبقه بالا بود)
بیبی سلام آخر را داد و معصومه را از پله پنجم برگرداند و با لحن شیرین مخصوص خودش گفت: “نهنه معصومه جان!”
آقای خدا بیامزم میگفت شکها را بریزید تو همین چاه عمیق فاضلاب که برای همیشه بره پیکارش و هیچ دلوی نتونه درش بیاره.
آقای خدا بیاموزم از کتاب مسئلهاش میگفت، عمل وسواس مخالفت با خدا و رسول خداست. حال آدم وسواس اینه که این چیزی که من انجام میدم، به من نمیچسبه. عملی که خدا صحیح دونسته و میدونه، وسواسی درست و دقیق نمیدونه!
ول کن این وسواس رو، گوشت به پیغمبر خدا(ص) باشه معصومه جان!
نگاه معصوم معصومه تسلیم کلام بیبی بود که بیبی دستش را بلند کرد و روی سر معصومه کشید و گفت برو دخترم که شیطون روزهات را نبره.