ملودی شالاپ شلوپ
هر سال آخر زمستان، یک هفته مانده به عید، عمه ثریا همه را کچل میکند یا به قول عمه زینب همه را دیوانه میکند از بس پیغام و پسغام اضافه میفرستد که قرار خانهتکانی عزیزجون فراموش نشه!
پشت بند سفارشهای عمه ثریا، عمه سکینه شروع میکند؛ زهره! کاغذ باطله یادت نره، یه عالمه بیار.
سعیده! سر راه یه گالن وایتکس بگیر.
لیلا! رنگ آبی آسمانی برای حوض یادت نره.
سوسن! تو نیا لطفا، بچه نقنقوتو نگهدار…
و در آخر جمله معروف هرسالهاش را خیلی غلیظ تکرار میکند؛ امسال باید خونه عزیزجون عین بهشت بشه.
روز موعود در هیبت زنان کارگر با کولهباری از وسایل، به خونه عزیزجون میرسیم.
ماشین ما زودتر میرسد. من و سعیده مثل همیشه تیم دو نفرهایم. سر کوچه پیاده میشویم.
چشم میسرانم ته کوچه بنبست، چنان گرد و غبار غلیظی فضای خاکی کوچه را پر کرده که خانه عزیزجون پیدا نیست.
چشم میدوانم ته کوچه، اشباحی دیده میشوند به قد و قوارههای کوتاه و بلند.
یاد حرف عزیز میافتم. “شیطانهای خستگیناپذیر کوچه"!
توپ پلاستیکی را که میبینم اسمش را میگذارم اشباح فوتبالیست. به سختی دیده میشوند.
تا وارد کوچه شویم جیغ ممتد سعیده و گالن رها شده وایتکس غافلگیرم میکند. توپ درست نشسته وسط صورتش.
بیهوا داد میزنم تا بچهها کنار بروند و راه را باز کنند اما انگار هیچ صدایی را نمیشنوند.
صدای مرد نونخشکی هم با صدای من قاطی میشود؛ نون خشک، کارتون خالی، …. و صدای شرشر آب از روی پشتبام همسایه عزیزجون که تند تند آب ملافههای شسته شده را میچلاند تو کوچه
دورتر صدای ناهنجار کشیدن شدن طولانی ترمز ماشینی هارمونی عجیبی میپاشد بر فضا!
یک دست سعیده روی صورتش است و با دست دیگر به گالن اشاره میکند و ناله میزند.
بازویش را میچسبم و میگویم فدای سرت، دیگه ریخته و کاریش نمیشه کرد.
یه بار دیگه هوار میکشم سر فوتبالیستها!
بی توجه کار خودشان را میکنند. به زحمت سعیده را از دالان وحشتِ غبارآلود خیس با طعم وایتکس میبرم داخل خانه.
خانهای که البته فقط نام عزیزجون را یدک میکشد و ما مهمان عزیز و آقاجان در قاب دو نفره روی تاقچه هستیم و هرساله به فرمان عمه ثریا سال تحول را زیر سایه آسمانی عزیز و آقاجون شروع میکنیم.
سعیده همچنان ناله میکند! میروم نسخه کمپرس آب سرد فراهم کنم که با دینگ دینگ گوشی برمیگردم.
گوشی را رو بلندگو میگذارم و پاسخ میدهم. عمه ثریا است خیلی خونسرد میگوید برنامه عوض شده و موکول شده… کلمه آخر را نمیشنوم، توپ فوتبالیستها پرواز کنان وارد حوض خانه میشود و ذات معلق در هوا آخرین پرده نمایش درام را با ملودی شالاپ شلوپ رقم میزند.
#به_قلم_خودم
#عیدانه