رسم و رسوم اضافی
نگاهم که به ساعت میخورد، آه از نهادم بلند میشود! تند تند لباس میپوشم. بند کیف را چنگ میکنم و میکشم. روی شانه که افتاد از آپارتمان بیرون میزنم. شانهام درد میگیرد! این لعنتی چرا اینقدر سنگین است؟
یه لحظه میایستم و دست میبرم وسط خرت و پرتهای داخل کیف، دنبال کارت عابربانک میگردم. اصلِ کاری این لامصب است. پلک چپم پرش میگیرد!
کارت را پیدا نمیکنم بجاش خرس پشمالو میآد تو دستم. آه میکشم از دست این بچه سهساله! آه برآمده شیشه عینکم را دودی میکند!
بازم این دختر، از ترس اون یکی قلش خرس را داخل کیف قایم کرده است.
همیشه سر این یکی دعوا دارند! اون قُل خرس، تو پارک گم شد و دیگه عینش را پیدا نکردم.
یه عروسک، یه خرس، یه لنگه کفش از بچههای غزه جلو چشمم سبز میشود و چشمانم خیس…!
راسته را تا آخر میروم و دید میزنم. چیزی پیدا نمیکنم. چقدر درهم برهم و بیسلیقه!
راسته بعدی، بعدی، و بعدی… چندجا توقف میکنم و قیمت میگیرم. قیمتها سرسامآور است! سرسامآورتر شیوه جارزدن فروشندگان خرده فروش در این راسته بازار است!
چشم میگردانم و روی تابلو نقرهجات متوقف میشوم. ویترین را دید میزنم جوری که پیشانیم مماس با شیشه و سرم داخل ویترین است. (این را از تذکر دیگری میفهمم) صدای سیلی مرد مغازهدار جیغم را در میآورد! همزمان صدای نخراشیدهاش هم در گوشم میپیچد!
سر بلند میکنم. دست نوجوانی را گرفته و سیلی دوم را با ضرب سنگینتر تو گوش پسرک میخواباند و تشر میزد!
تازه متوجه ماجرا میشوم که مچ دزدی گرفته است. جوری میزند که انگار تو گوش من میخورد و جیغ مرا درمیآورد!
جیغ بعدی و بعدی را بلندتر میکشم وقتی نگاهم به اجاقگاز اسباببازی خرده فروش میافتد! تازه یادم میآد که شعله اجاق گاز را خاموش نکردم، شارژ را از پریز نکشیدم. خدایا! لطفا لطفا کمکم کن اتفافی نیفته…
لعنت به هرچه رسم و رسوم اضافیه! آخه چه نیازیه که حتما کادوی سرعقد برای نوه عمو اسدلله خان، عموی شوهر بگیرم؟
وسط شلوغی ذهنم صدای مادر اسدالله خان را میشنوم که به جای تشکر، بیشتر کادوها را سبک سنگین میکند، ایرادی میگیرد و بیارزش میکند.
داخل مغازه نقرهفروشی میروم تا صدای مادر اسدالله خان را نشنوم. یه گرنبند ظریف قلبی نظرم را جلب میکند با اشاره به مغازهدار میگم این یکی…
گردنبد آویز را باز میکند به دختر نوجوان ته مغازه میدهد. متعجب نگاه میکنم! این دختر از کی اینجا بوده؟ صدای مغازهدار در گوشم زنگ میزند که این یکی پسند شده، یکی دیگه انتخاب…
این یکی… جنس خوب… ته بازار دارن…چی میخوای؟ بهترش را…
همه صداها باهم دورهام میکنند! سرم به دوران میافتد! دست میگیرم به… ای…
آخرین تصویر، تصویر آتشنشانها است که تقلا میکنند خانه نیمسوخته را خاموش کنند!
نمیفهمم چه خبر شده اما سردی و خیسی را روی صورتم احساس میکنم کسی سرم را به چپ و راست می چرخاند. تصویر آتشنشانها دوباره جان میگیرد…