شهید آوینی میگویند: “اگر مومن وابستگی داشته باشد نمیتواند قیام کند و عصر ما عصر قیام است.” این جمله مثل چراغی است که هم راه را نشان میدهد هم خطر را فریاد میزند. وابستگی فقط دلبستگی به پول و خانه و مقام نیست. گاهی وابستگی به نگاه دیگران است، گاهی به آسودگی و گاهی به عادتهای کوچک و دلخوشیهای بینام.
انسان وابسته شبیه مسافری است که میخواهد از صخرهای صعبالعبور بالا برود اما کولهباری از سنگهای گرانبها بر دوش دارد. هرچه او بیشتر به صعود میاندیشد، بار سنگینش او را به زمین میکوبد و تا وقتی این بار زمین گذاشته نشود، رسیدن به قله فقط یک رویا باقی میماند. درست مثل پرندهای که اگر بالهایش به دانه و آب حیاط کوچک خانه بند باشد، هرگز مفهوم آسمان را درک نمیکند. عصر ما عصر قیام است و قیام یعنی پرواز. پرنده اسیر دانههای زمین نمیشود.
مومن وقتی وابسته شد تصمیمهایش به جای حق با ترس تنظیم میشود و قدمهایش به جای تکلیف با ملاحظه سنجیده میشود. قیام یعنی ایستادگی در میدان هزینهها یعنی برگزیدن حقیقت زمانی که مسیر آسان و هموار، ما را به سوی عافیت میخواند. عصر ما عصر قیام است چون باطل در این زمانه رنگ حق میگیرد. گاه در نقاب مصلحت میآید و گاه با غبار تردید، حقیقت را در ذهنها پنهان میکند و درست همینجاست که ایمان باید از بندها رها باشد.
اگر دل در گرو وابستگی بماند، زبان در لحظه لازم میلرزد و دست در وقت اقدام کُند میشود آنگاه انسان به جای آنکه ستون باشد، تماشاگر میشود. راه روشن است باید وابستگی را شناخت و برید.
قیام از میدان شروع نمیشود، از دل شروع میشود. از تصمیمهای روزانه، از مقاومت در برابر راحتطلبی و از ترجیح دادن حق بر نفع. کسی که سبکبار شد میتواند بایستد و کسی که ایستاد میتواند امید را زنده نگه دارد. امروز بیش از هر زمان به مومن بیوابستگی نیاز داریم تا قیام فقط یک شعار نماند و به یک راه تبدیل شود.
#یادداشت_روز
#برخاستن
چرا خبر تخریب گسترده روستاهای جنوب لبنان تنها یک گزارش نظامی نیست؟ پاسخ در راهبردی نهفته است که پس از شکلگیری وحدت ساحات در میدان، برای برهم زدن توازن تازه جبههها دنبال میشود.
وقتی جبهههای نبرد همگرا شدند و از غزه تا جنوب لبنان یک پیوستگی عملیاتی پدید آمد، توازن قوا تغییر کرد. پاسخ به هر تعرضی میتوانست از نقطهای دیگر آغاز شود. در چنین شرایطی تخریب گسترده و غیرقابل زیست کردن مناطق مرزی تلاشی برای بریدن همین پیوند جغرافیایی و انسانی است. ایجاد یک کمربند خالی از جمعیت با این هدف صورت میگیرد تا عمق راهبردی مقاومت محدود شود.
تجربه نوار غزه نشان داد که تغییر جغرافیای زیستی به ابزاری برای تحمیل اراده سیاسی تبدیل شده است. اکنون الگوی مشابه در جنوب لبنان پیاده میشود. هدف، انتقال بحران از میدان نبرد نظامی به بافت اجتماعی است تا از طریق آوارگی مداوم مردم، فشار سنگینی بر ساختار مقاومت وارد شود. این فرآیند تلاش میکند تا فرسودگی اجتماعی را جایگزین ناکامی در رویارویی مستقیم نظامی کند.
در این میان روند مذاکرات و توافقها نیز بیتاثیر از این ویرانی نیست. طرف مقابل تلاش میکند با تخلیه کامل مرزها و نابودی زیستگاههای انسانی، اهرم فشاری در دست داشته باشد تا در هرگونه گفتوگوی سیاسی دست بالا را بگیرد. این همان نقطهای است که در آن دستاوردهای بهدستنیامده در میدان، قرار است با گروگان گرفتن جغرافیا و معیشت مردم جبران شود.
در نهایت آنچه ویران میشود فقط خانهها نیست. هدف اصلی تضعیف شبکه پیوند جبههها و از بین بردن توازن جدیدی است که پس از ماهها ایستادگی شکل گرفته بود. موفقیت یا شکست این راهبرد به توان جامعه محلی برای ماندن و بازسازی زندگی در همان سرزمین گره خورده است.
#یادداشت_روز
#لبنان_را_دریابیم
مرزها را ما آدمها کشیدهایم، روی کاغذها، لابهلای نقشهها و با سیمهای خاردار روی زمین اما وقتی پای گذشتن از جان برای یک “باور” به میان میآید، نقشهها و خطکشیها رنگ میبازند.
چه فرقی میکند شناسنامهات صادره از تهران باشد یا کابل؟ از لبنان باشد یا عراق یا دمشق؟ خون که برای حق روی زمین بریزد، جغرافیا نمیشناسد، خاک را مقدس میکند.
بغض مادری که به زبان عربی یا پشتو برای جگرگوشهاش مویه میکند، همانقدر جگرسوز است که گریههای بیصدای یک مادر به زبان لبنانی. آسمان خدا خطکشی ندارد. پاسپورت و ملیت نمیپرسند، دل و خدایی بودن را میبینند.
شهید، شهید است از هر جا که باشد. نامشان شاید متفاوت باشد، زبانشان شاید متفاوت باشد اما مقصد پروازشان همیشه یکی است… و حالا، عطر خون آمیخته به بوی زیتون و نارنج از سمت لبنان مظلوم میآید. چه فرقی میکند در کدام جغرافیا ایستاده باشی، وقتی قبله یکی است؟
شهدای لبنان، همان سروهای بلند ایستادهای هستند که ریشهشان در خاک غیرت است و سرشان در آسمان ملکوت.
همانها که لهجهشان طعم مقاومت میدهد و لبخندشان، بوی یاسهای چیده شده از کوچههای ضاحیه و نبطیه. وقتی خون پاک جوانی در جنوب لبنان روی خاک میچکد، انگار تمام پنجرههای دل ما در ایران رو به آسمان باز میشود.
گریهی آن مادری که در دل تپههای سبز جبلعامل برای جوانش لالایی شهادت میخواند، همان پژواک مقدسی است که سالهاست در گوش تاریخ میپیچد.
آری، شهید، زبان مشترک تمام دلباختگان است. فرقی ندارد نامش حسین باشد یا علی… ملیتش ایرانی باشد یا لبنانی… وقتی برای “عشق” برخاستی، تمام زمین کربلاست و تمام آسمان افق تو.
سلام بر سروهای زخمی لبنان که به ما یاد دادند پرواز، پاسپورت نمیخواهد فقط دلی میخواهد که از بند خاک رها شده باشد. سلام بر دلهایی که در کوچههای جنوب لبنان از خاک بریدند و راه آسمان را پیدا کردند. سلام بر نامهای که از خاک لبنان برخاستند و در آسمان همه دلهای آزاده جاودانه شدند.
#روایت_مظلومیت
#لبنان_را_دریابیم
لندن بود و مه غلیظی که روی کاخ پارلمان سنگینی میکرد. دیپلماتهای اتوکشیده با کیفهای چرمی و قدمهای شمرده، در راهروهای پرطمطراق قدم میزدند. اینجا مهد قدرت مطلق بود. جایی که قانون مینوشتند تا دنیا را اداره کنند.
اما در آن میان، یک نفر وصله ناجور بود. مردی با صورتی آفتابسوخته و لباسی که از نخ دستبافت خودش بود. نه تشریفات میفهمید، نه زبان تهدید امپراتوری را. برای او پارلمان لندن با خانهی سادهاش در هند فرقی نداشت. هر دو در برابر حقیقت، ناچیز بودند.
وقتی بحث همراهی بز او در سفر سیاسی بالا گرفت، ماموران مستاصل بریتانیایی حیران مانده بودند. نمیفهمیدند چرا مردی که میخواهد با ابرقدرت جهان مذاکره کند، اینقدر بر سر یک حیوان کوچک اصرار دارد. نمیدانستند این بز نیست، این آخرین سنگر استقلال یک مرد است که نمیخواهد در هتلهای مجلل لندن، هندی بودن را فراموش کند.
گاندی اما در ذهن خود جای دیگری بود. او به تاریخ خیره شده بود. به بیابانهایی که قرنها پیش، صدای طبلهای جنگ در آن پیچیده بود. او در آن خلوت ذهنی، نه به سیاست که به عشق فکر میکرد. به امامی که وقتی در برابر لشکر یزید ایستاد، هیچکس را نداشت جز حق.
گاندی میدانست که اگر بخواهد کمر استعمار را بشکند، راهی جز حسینوار زیستن ندارد. او درک کرده بود که قدرت حسین (علیهالسلام) در نشدنها بود، در تن ندادن به بیعت باطل.
آن روز در لندن، وقتی استعمارگران در برابر خواستهی عجیب گاندی کوتاه آمدند، پیروزی کوچکی بود برای یک ملت اما در دل گاندی، پیروزی بزرگی بود از جنس کربلا.
آزادگی، قانون نمیشناسد، مرز نمیشناسد. هر جا که حق ایستاده است، همانجا کربلاست و حسین(علیهالسلام)، تنها معلمی است که حتی در هند دوردست، شاگردانش را به درس ذلتناپذیری دعوت میکند.
ما نیز، اگر دلمان را به قبلهگاه آزادگی گره بزنیم، هیچ قانونی در هیچ پارلمانی نمیتواند مانع ایستادگیمان شود. یادمان باشد، پیروزی، حاصل نشدنهایی است که به پای بودن نوشته میشوند.
#محرم۱۴۰۵
پارهای از رخدادها در تقویم تاریخ محصور نمیمانند، از زمان عبور میکنند و به ساحت جان آدمی قدم میگذارند.
کربلا از همین جنس است. واقعهای که پایان نیافته چون نسبت انسان با حقیقت هنوز پایان نیافته است.
مسئله، تنها روایت یک داغ کهن نیست. سخن از معیاری است که هر روز در ترازوی وجدان ما نهاده میشود.
آدمی در شعارها شناخته نمیشود قدر و قامت او را انتخابهایش آشکار میکند.
گاه در سودی اندک، گاه در چشمپوشی از حقی روشن، گاه در سکوتی که بهایش تقویت ظلم است و گاه در سخنی که میتواند حرمت انسانی را نگه دارد یا درهم بشکند… چهره حقیقی انسان از پس همه ادعاها بیرون میافتد.
بسیاری دوست دارند خود را در جانب روشن ماجرا تصور کنند اما آزمون وفاداری، پیش از میدانهای بزرگ، در پیچهای خاموش زندگی رخ میدهد.
جایی که منفعت، نقاب عقل به چهره میزند و ترس، نام مصلحت بر خود مینهد، فقط آنان که دل در گرو حقیقت دارند، از خویش سقوط نمیکنند.
شاید راز ماندگاری کربلا همین باشد که هنوز آیینهای است در برابر ما…آیینهای که نشان میدهد انسان، کمتر با آنچه بر زبان میآورد سنجیده میشود و بیشتر با آنچه در لحظه انتخاب از خویشتن بروز میدهد، میماند.
و چه هولناک، اگر روزی در خلوت خویش دریابیم برای حقیقت بسیار گریستهایم اما آنگاه که نوبت به انتخاب رسیده از حقیقت فقط سوگواریاش نصیبمان شده است.
#عاشورای_۱۴۰۵


