جیپیاس
صدای تقق کفشهایشان در پیادهروی خیابان خیس پاییزی میپیچد. چند قدم عقبتر، آرام پشت سرشان راه میروم. اصلاً حواسشان به دوروبر نیست و چنان گرم صحبت هستند که انگار دنیا فقط در همین قدمهای دونفره خلاصه شده.
فرشته با صدایی کلافه دستهایش را در هوا تکان میدهد و میگوید: «مادرت کلاً یک جیپیاس عهد قاجار در سرش دارد. فکر میکند ما نباید جوانی کنیم. مدام میگوید پولهایتان را هدر ندهید و فکر آینده باشید. یادت هست سر تولدم چقدر اصرار داشتم با هدیهها و پساندازم، یک لپتاپ مدلبالا بخرم؟ چنان آلارمی داد که نگو! میگفت جوگیر نشوید، پول را بگذارید روی خرید خانه، همان خانه نقلی که برای فروش گذاشته بودند.»
احمد میخندد و کولهپشتیاش را روی دوش جابهجا میکند. میگوید: «آره، ولی بدتر از آن ماجرای دفتر کار بود. یادت هست میخواستم همه سرمایه را بدهم یک جای شیک نزدیک میدان اجاره کنم؟ مامان آنقدر بحث کرد و اولویتبندی یادم داد تا راضی شدم یک جای کوچکتر و دورتر بردارم. الان میبینم اگر به حرفش نبودم، همان ماههای اول با آن اجارههای سنگین ورشکست میشدم و باید کرکره را پایین میکشیدم.»
فرشته آرامتر میشود و با خندهای نرم ادامه میدهد: «راست میگویی، مادرشوهر من شاید در ظاهر غرغرو و محتاط باشد، ولی جیپیاس مغزش عجیب دقیق کار میکند. انگار خوب بلد است کجا ترمز آدم را بکشد تا بیگدار به آب نزنیم.»
همانجا کنار تیر چراغبرق میایستم. انگار همه آن دلواپسیهایی که روی سینهام سنگینی میکرد، یکباره پر میکشد. لبخند آرامی روی لبهایم مینشیند.
میخواهم تندتر قدم بردارم و بگویم نترسید بچهها، جیپیاس مادر هنوز هم درست کار میکند.
اما جلو نمیروم و میگذارم با خیال راحت بروند. ما مادرها همین هستیم، ترجیح میدهیم به چشم بچهها سختگیر بیاییم تا پایشان نلغزد. بگذار پشت سرمان هرچه میخواهند بگویند. وقتی چراغ خانهشان روشن است و کار و زندگیشان سرپا میماند، خودشان میفهمند کجای این مسیر به دادشان رسیدهام.
عشقمان همینقدر شبیه کارهای قدیمی است. زمخت و پر از باید و نباید، ولی آنقدر محکم که نمیگذارد زندگیشان در هیچ پیچ تندی چپ کند.
میپیچم سمت کوچه خودمان. سوز پاییز هنوز هست، اما دلم حسابی گرم شده.
#مادرانه