12 مهر 1405
چند قدم عقبتر راه میرفتم. پیادهرو خیس باران پاییزی بود و بوی خاک نمخورده با هوای خنک عصر قاطی شده بود. فرشته و احمد جلوتر شانه به شانه میرفتند. فکر میکردند سرم گرم تماشای ویترین مغازههاست و حواسم به پچپچهای آرامشان نیست، اما سکوت خیابان صدا را… بیشتر »
نظر دهید »