12 آبان 1399
چشمهایم بارانی! بغض سنگینی است مرا صدپاره جگر، از زهر هلاهل مرا میسوزد و میکاهد هردم، زار مرا زین بیشهی گرگ که آشیانهای است مرا در تقلای رسیدنم به اوجِ آسمان در چنین دامگه که قسمت است مرا #به_قلم_خودم بیشتر »
5 نظر
11 آبان 1399
همه خریدش همین مختصر کیسه نایلونی بود که دستش بود، شش دنگ حواسش پیش همین مختصر خرید بود! داخل نایلون را نمیدیدم، لابد مرغی، تخم مرغی… چیزی بود! بدون ماسک و بدون استرس از دست زدن به اشیاء، کلاً بدون ترس از ویروس کرونا…! بهش گفتم راست راستی… بیشتر »
10 آبان 1399
نزدیک بود سر رشته از دستم بیرون رود، گاهی متاثر بودم، گاهی شگفزده، گاهی از بیمبالاتی نویسندگان در بیتوجهی به زبان فارسی دردمند…پاسخ سوال خود را در پژوهشی مختصر یافته بودم ولی درونم آشوب بود و سرانجام برآیند این احساس ها، تلفیق سخنان… بیشتر »